تبليغاتX

> ::منتظر::

 

صدای پای سکوت بر کاکل نخل ها سنگینی می کند...

دیگر نخل ها سایه ای ندارند،گویی از سیاهی های تیردار شرمسارند!

سیاهی های تیردار...!

تیرهایی به مقصد ناامیدی،

تیرهایی به مقصد مشک...!

فرات نفیر غربت سر می دهد،غربتی به وسعت لب های چاک چاک...!

غربتی به وسعت انتظار آب...

 

کاروان عبور می کند،

               کودکی بهانه می گیرد،

                                  خواهری دست بر کمر دارد...!

                                                           مگر این کربلا هم کوچه دارد!؟!

دلی غمگین می شود،

               آهی بلند می شود،      

                                  ناله ای به گوش می رسد...:

                                                           ای کاش خاک کربلا،گرما نداشت...!               

                                                                                   ای کاش این نینوا،خاری نداشت...!

دیگر کودکی احساس تشنگی نمی کند...!

                دیگر کسی بهانه ی آب نمی گیرد...!

                                   دیگر کودکی فرات را دوست ندارند...،

                                                           از مشک خالی هم فرار می کنند...!؟!

و اما امروز٬دختری خواب پدر می بیند...

                                                    که می رود...

                                                                      و زنی پشت سرش می گوید:

 

«آرام تر برو پسر زهرا»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 17:52  توسط منتظر | 

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.وقتی گفتند آب بیاور،می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر،پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.

شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید،پنهانی امان نامه آوردند،می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:«می گویید من در امانم،پسر فاطمه در امان نیست؟».زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.

پرچم را برای همین داده بودند دستش.می شد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد،حساب یادش می رفت.یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.یادش می رفت همه ی سیاهی های پشت درخت ها تیر دارند و عمود آهنی.یادش می رفت بی چشم و دست،اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...

 

«فاطمه شهیدی»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:22  توسط منتظر | 

ای دوست!مگر نمی دانند که دم مسیحایی ات قصیده بهار را در دل ها زنده کرد؟

ای دوست!مگر نمی دانند که طاووس همایت چو سایبانی،سایه رحمت بر سر مردمانت گستراند؟

ای دوست!مگر نمی دانند که حسن حضور تو میلاد گل را در زمستان زنده کرد؟

ای دوست!مگر نمی دانند که از عطر وجود ملکوتیت،صبح امید بر سرزمین افسون دمیدن گرفت؟

ای دوست!مگر نمی دانند که حسن ختام قصه مستی تو،بت عشوه گر را غرق دریای فراموشی ها نمود؟

ای دوست!مگر نمی دانند که محراب اندیشه ات و فیض وجودت تجلی جلوه ی حق بود و بس؟

ای دوست!مگر نمی دانند که تو بسان شمع محفلی بودی و نور هدایتت نشاندهنده ی راه معرفت؟

ای دوست!مگر نمی دانند که تو فرهادوار خار راه را کنار زدی و راه رهروان را هموار ساختی؟

ای دوست!مگر نمی دانند که تنها غرقه ی دریای وصال تو،غرق کمال و جوینده یار است و بس؟

 

پس ای فرزانه ی من! ای فریادرس!

      ای گنج نهان جماران! ای روح خدا!

ما را به تمام زیبایی های معبودت،به خاطر تمام کاهلی ها و سستی هایمان عفو کن!

و در آن دیار وصال برای فارقان وجودت دست به دعا بردار!تا در این عرصه جدایی توان پیمودن راهت را داشته باشیم.

 

والسلام...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:47  توسط منتظر | 

مرداب دلم،سال ها راکد...

مانده ام چشم به راه،

تا که آن نیلوفری بازآید...

من در اسکله ماندم تنها،

زیر پاهایم آب...!

وای مرداب دلم...!

متلاطم شده است...

انگار کلک ها همه بی سکّان اند...!

دور شو از مردابم!

ای کاش کلک ها،همه لنگر داشتند...!

آه،مرداب دلم...!

متلاطم شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:44  توسط منتظر | 
 

 

صدای پای بارون،ناودون دلم رو نوازش می کنه،

باد پاییزی حیاط خلوت دلم را آب و جارو کرده...

بوی نم بارون همه جا پیچیده...

انگاری،بارون که می باره تو در راهی...

مولای من...

امشب آهوی دلم،دوست داره زائر بارونی ایوون طلات باشه...

مولا جان...

امشب چشمانم را به پنجره فولادت دخیل می بندم؛

تا شاید،گره زچشمانم باز کنی...

که بوی پیراهن یوسف تنها دیدنی است...

مولای من...

دیگر کوچه پس کوچه های تنهاییم زدوریش مه آلود شده...

دیگر چشمان دل،سویی نداره...

کاش تو این فاصله را کم کنی،محنت این غافله را کم کنی...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:45  توسط منتظر | 

 «و قاف حرف آخر عشق است،آنجاست که نام تو آغاز می شود...»

 

آری،انگار همین دیروز بود که عکس های گوشه خیابان خبر از رفتنت میدادند

و هر مسافر در راهی که از کنار تصویرت عبور می کرد،گویی چشم به چشمان او می دوختی و با نگاهت خبر از چیزی می دادی!؟!

چه چیزی و چه خبری!؟!  نمی دانم!؟!

اما هر مسافری با دیدن تصویرت چیزی در ذهنش تداعی می شد...

یکی،هنوز باورش نمی شد که تو رفتی و دیگر در میانمان نیستی.

یکی،افسوس و غم نبودنت را می خورد.

یکی،اشعارت را بدون وارث و یکی نشانه حیاتت می دید.

یکی،یاد شعرهای کتاب فارسی دبستانش می افتاد.

یکی هم بی تفاوت از کنارت عبور می کرد و ...

ولی انگار از میان آن همه مسافر یکی چیز دیگری برایش مصور می شد،

او همه را مسافرانی می دید که روزی در این راه گذر می کنند و روزی بار

سفر از این راه می بندند و قصد سفری ابدی می کنند.

و هر آنچه می ماند تنها یادها و خاطرهاست.

 

زندگی صحنه ی یکتایی هنرمندی ماست     هر کسی نغمه ای خود خواند و از صحنه رود

  صحنه پیوسته بجاست

                                               زنده آن کس که مردم بسپارند به یاد

 

 

                                                  یادش گرامی و راهش جاودانه باد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:33  توسط منتظر | 

سیاهی همه جا فراگیر بود،تنها صدا،صدای فرو بردنم در خاک بود؛شاید این بار هم منفجر نشود…

چشمان همه به بالا و پایین رفتنم دوخته شده بود.

گاهی چتری کوچک،پهنای آسمان را قرمز می کرد…

چتری به این کوچکی بلای جان یک گردان شده بود.

نفس ها درون سینه زندانی بود،کوچکترین حرکت به قیمت جان همه تمام می شد...

خط مین ها ردیف به ردیف شکسته می شد.

دیگه چند متری بیشتر نمانده بود…

دست های فولادین،خنجر به ظاهر فولادین را بالا و پایین می بردند.

وجود سرد و فولادینم بکل منجمد شده بود…

ترس بود و اضطراب بود و بس…

اما نه…

انگار دست هایی زبر و ترک خورده به زبری و سختی گلبرگ های یک گل سرخ و به گرمی آتش زیر خاکستر،وجود سرد و بی روحم را صیقل می داد.

دستانی خدایی…

          دستانی آسمانی…

                    دستانی از تبار نور…

اما…

     اما امروز دیگر هیچ خنجری گرمای وجودتان را حس نخواهد کرد.

         امروز دیگر هیچ خنجری در خاک فرو نخواهد رفت.

         امروز دیگر هیچ خنجری به مین های سرد زمانه برخورد نخواهد کرد.

       و امروز دیگر…

 

دانلود آهنگ شهدا با صدای فریدون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:44  توسط منتظر | 

دلم کنج کوچه ی تنهایی ات کز کرده،کوچه باغ های انتظار دهشت ناک شده...

غبار و تاریکی سوی چشمم را گرفته...

در این شب سیاه درختان سر به کمان از پرچین کوچه های تنگ و نمور،چنگال های ناامیدی را به سویم نشانه رفته اند...

صدای بوف کور از پس شاخه های هزار شاخه شنیده می شود...

بادهای سرد و بی روح از پس شاخه شاخه های ناامیدی وزیدن می گیرد؛

گویی با هر وزشی تکه ای از وجودم ساییده می شود...

دیگر چشمان امید همگان به سفیدی نزدیک می شوند!

مولای من...!

دیگر نگاه هایم خسته شده،دیگر پلک هایم تحمل دوری از هم را ندارند؛

آنها تنها و تنها به یگانه امیدی،غم دوری را تحمل می کنند...

مولای من...!

                دیگر نمی توانم...

                                      نمی توانم...

                                                     نمی توانم...

 

شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت***خورشید من برآی که وقت دمیدن است       «حضرت آیت الله خامنه ای»
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:30  توسط منتظر | 

 

به سختی عبور می کردم...

انبوه جمعیت قدم هایم را آهسته کرده بود.

ندای«الهی العفو»بدنم را به لرزه انداخته بود،زانوانم دیگر توان تحمل نداشتند.

جمعیت همه نشسته بودند و من در میان جمعیت بدنبال یه جای خالی...

انگار با هر ندای «الهی العفو» تکه ای از وجودم جدا می شد...

سرم را پایین انداخته بودم،حس می کردم تمام جمعیت به من گنه کار زل زده اند،انگار تمام«الهی

العفو»ها متوجه من اند...!

بغض گلویم را می فشرد،دوست داشتم زمین دهن وا می کرد و من رو می بلعید.

بالاخره یه جای خالی آخر صحن پیدا کردم،سریع نشستم و... .

ساعت از نیمه شب گذشته بود،چشام یواش یواش سنگین می شد...

بالاخره خواب سراغم آمد و مدتی خوابیدم،که یکباره صدای "بک یا الله"جمعیت من رو از خواب غفلت

 بیدار کرد...

سریع قرآن رو بیرون آوردم و روی سر گرفتم.

راستش خستگی و غفلت کار دستم داده بود؛اسم تک تک معصومین برده می شد و منم فقط به تبع

 جمع طوطی وار تکرار می کردم،"بمحمد"،"بعلی"و...

انگار دومین شب قدر هم برام طلسم شده بود،به خودم گفتم بازم هیچی نفهمیدم...

که یکدفعه نوای "بالحجة"" بالحجة"" بالحجة" تمام وجودم را به یکباره تسخیر کرد...

نمیدونم تو اون لحظه چه اتفاقی برام افتاد...؟!!

ولی دیگه هیچی دست خودم نبود...

دیگه بارون اشک امانم نمی داد...

با هر نگاه به گنبد فیروزه ای مسجد جمکران،آتش درونم شعله ورتر می شد...

درست شده بودم مثل بچه ای که پدرش رو گم کرده...

که واقعا هم همین طور بود...

سبک تر شده بودم...

دلم کمی آروم گرفته بود،این بار هم خود آقا گوشه چشمی به من گنه کار انداخته بود؛حال خوبی

 داشتم،انگار کوله باری سترگ را از دوشم برداشته بودند...

گویی خزان شب قدرم به یکباره بوی بهار به خود گرفته بود.

ای بهار شب قدرم،ستارگان آسمان وجودم به نور تو مزین اند...

ای سنای راه هدایت،ای روشنایی بخش طریق معرفت...

تو را به لیلة القدر قسم می دهیم،که چشمان سیه و گنه کار ما را به ظهور سبزت روشنایی بخشی...

«آمین یا رب العالمین»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط منتظر | 

  

 در این شبها که   به آسمان  مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند  تویی  که در وانفسای  این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق  را به آتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت آغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان  اینگونه نگاشتی :

هر که عاشقتر، دلش آشفته تر

 

امام حسن (ع): به امام مجتبي - عليه السلام - عرض شد : اي پسر پيامبر خدا در چه حالي هستي ؟فرمود : خدايي دارم كه بر من مسلط است ، و آتش جهنم در پيش روي من است ، و مرگ مرا ميخواند ، و حساب آخرت مرا احاطه كرده است ، و در قيد و بند اعمالم هستم ، نميتوانم آنچه را كه دوست دارم به دست آورم و آنچه را دوست ندارم از خود دور كنم چون انجام امور به دست ديگري است . اگر بخواهد ، مرا عذاب ميكند و اگربخواهد ، مرا مي بخشد . پس كدام فقير و محتاجي است كه محتاج تر از من باشد ؟


قيل له عليه السلام كيف أصبحت يا ابن رسول الله ( ص ) ؟ قال : أصبحت ولي ربفوقي ، والنار امامي ، والموت يطلبني ، والحساب محدق بي ، وأنا مرتهن بعملي لاأجد ما احب ، ولا أدفع ما اكره والامور بيد غيري ، فان شاء عذبني وان شاء عفا عني ،فأي فقير أفقر مني ؟بحار الانوار ، ج 78 ، ص 113

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط منتظر |